My Whispers

 
#159
نویسنده : علی - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

خب سیستم ما کم کم آماده است، دیشب تا صبح از شوق نوشتنش خوابم نبرد خیال باطل ، جوری ساختمش که خودش هم یک پلاگینه، کلا" همه چی پلاگینه  نیشخند.

قبلا نوشته بودم همچین سیستمی رو ولی بیشتر از اینکه راحت باشه، پیچیده شده بود. امیدوارم این یکی زبون آدم حالیش شه و مثل بچه ی خوب کارش رو انجام بده. تا الان که بچه ی خوبی بوده قلب


 
 
#158
نویسنده : علی - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

200 تا تب باز کردم صبح تا حالا میخکوب شدم رو مانیتور دارم در مورد RBAC و سیستمهای پلاگین بیس و ازین چرت و پرتا میخونم.

آخرش به این نتیجه رسیدم که این خارجی ها هیچی نمیفهمن (تو این موارد خیلی الکی خودخواهم )، بس که همش تعاریف بیخود هست، روی هر مدل 20 تا اسم میگذارن و 20000 خط توضیح میدن، بعد که کدش رو میشینی میخونی میبینی 5 خط بیشتر نیست، اونم اصلا" کامل نیست قهر .
خلاصه نشستم سیستم خودم رو روی کاغذ با تمام جزئیات نوشتم، الان خیلی خوشحالم، خعلی شوق و انرژی مضاعف دارم ، 1 DVD موزیک جدید هم رسیده، دیگه نور علی نور شده نیشخند خیال باطلگاوچران
- وای چقدر آهنگ جدید دارم (شکلک یک عدد بوشوگ در حال ذوق مرگ شدن)

- اهممم : فقط یک قسمتش رو بگم کلی حسودیتون شه، دیسکوگرافی کامل آناتما یکی از گوشه ای از هزاران آهنگ این DVD میباشد از خود راضیعینک . خدا خیرش بده، بهش قول دادم براش دعا کنم یک خانم دکتر با شلوارک لی و صدای نازک عاشقش بشه قهقهه


 
 
#157
نویسنده : علی - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 

پشنهاد میکنم بهار امسال شیراز رو از دست ندید خیال باطلخیال باطل


 
 
#156
نویسنده : علی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 

اینایی که تو روز بارونی میشینی تو ماشینشون، داره بارون میادا، 200 بار هی برف پاک کن رو خاموش و روشن میکنن! هر چی فکر میکنم نمیفهمم فلسفه ی این کار چیه!؟ 


 
 
#155
نویسنده : علی - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 

داره میره آلمان واسه همیشه، باهاش تماس گرفتم و بی تعارف بهش گفتم.

"هیچوقت ازت خوشم نمیامد، تقریبا" میشه گفت واسه من آدم بده بودی، ولی مثل شخصیت های منفی تو فیلمها کشش خاصی داشتی، همیشه راحت میتونستم جواب نیش های زبونت رو بدم، ولی فقط واسه اینکه من مثل تو نبودم نمیتونستم این کار رو بکنم، واسه اینکه برای من همیشه مهمه طرف مقابلم از دستم ناراحت نشه، ولی برای تو اصلا مهم نبود، حتی بار اولی که کسی رو ملاقات میکردی، واسه مسخره کردنش دنبال یک نکته بودی، اخلاقت معمولا نشان از یک کمبود توی کودکی ات داشت، به هر حال‌، فقط اینو بدون من هم میتونستم مقابله به مثل کنم باهات، ولی ترجیه دادم تو خودت باشی و من خودم، برای مقابله به مثل باید بشی مثل طرف مقابلت.... خلاصه اینکه بدی ای چیزی ازت دیدم حلال نمیکنم نیشخند "
حالا این همه حرف زدم میگه مگه من چه هیزم تری بهت فروختم...
جواب من :‌
هممم..نمیدونم، شوخی کردم ولش کن چشم 

بی شهور! برای آدم شدن به یک ت×جاوز دسته جمعی نیاز داره منتظر 


 
 
#154
نویسنده : علی - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 

بالاخره متقاعد شدم سیستم وایرلس تو خونه راه بندازم، حالا دیگه روابط نام$شروع من و لپ تاپم به اوجش رسیده، شبا میاد تو بغلم میخوابه، به صدای فنش گوش میدم، هی خاموش میشه، هی روشن میشه، گرماش هم کلی آرامش بخشه.شبا تا من نخوام نمیخوابه. بعضی موقع ها نصف شبا که از خواب میپرم بازش میکنم و تو نت میچرخم، آروم که شدم باز میخوابم  قلب


 
 
#153
نویسنده : علی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
 

اثر بدی که آب بعد از غذا برای سلامتی داره، سیگار بعد از غذا نداره خنثی


 
 
#152
نویسنده : علی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
 

دیشب رفته بودم توی دنیای مرده ها، حس عجیبی داشتم، ترس و استرس و وحشت، مثل سرمای مرگ، ولی جوری نبود که قلبم بیاد تو دهنم،راحت بودم، ولی این حس رو هم داشتم، پدر بزرگم رو دیدم، رفته بودم پیشش درٍ مغازه اش، کلی گریه کردم، منو برد چند جای خیلی زیبا، درست یادم نیست، مثل همیشه مهربون بود و بهم گفت هر چی که بخوای برات فراهم میکنم، خیلی راحت و آرام بودم، ولی اون حس سرما و مرگ همش همراهم بود، من که شبها درست نمیخوابم هیچوقت، از جام تکون نخورده بودم تا صبح.

حس هایی که توی خواب بهم دست میده تا چند هفته طعمش توی ذهنم میمونه، حالا میخواد شادی باشه، ترس، عشق، یا این حس عجیب که تاحالا نداشتم ...هنوز حسش میکنم. لبخند


 
 
#151
نویسنده : علی - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
 

نمیدونم چرا هر کس به ما برنامه نویس ها میرسه، نمیخواد پول بده! فکر کنم پیش خودشون فکر میکنن که برنامه نویسی مثل بازی میمونه! باید این واحد های ریاضی و آماری که پاس کردیم رو بندازم جلوشون تا بفهمن دنیا دست کیه!زبان


 
 
#150
نویسنده : علی - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
 

2 هفته هست چای رو ترک کردم، خیلی خوبه هورا


 
 
#149
نویسنده : علی - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٢
 

کِی این مردم با فرهنگ غنیشون میخوان بفهمن که با بوق و راه بندون و جیغ و داد تو خیابون، اون هم نصف شب، عروس و دوماد خوشبخت نمیشن! برعکس من هر وقت اینا رو میبینم و یا صداشون من رو از خواب میپرونه واسشون فقط آرزوی بدبختی میکنم ، لعنتی ها!!


 
 
#148
نویسنده : علی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 

به جان خودم اینا پاسورد فیس بوک و پلاس و همه چیزمونو دارن، ار کجا معلوم هر از گاهی هم نرن اون تو واسه خودشون لایک بزنن و کامنت بزارن! 

اینجوری که مواقع ضروری در کل دنیا رو تخته میکنن و من مجبور میشم بیام اینجا چرت و پرت بنویسم، دیگه خدا به داد پروژه ی ملی سازیش برسه که معلوم نیست قراره چی به سر بقیه ی دنیا بیارن! متفکرچشم


 
 
#147
نویسنده : علی - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 

پرشین بلاگ عزیز، آخه بعد از اینهمه مدت برچسب ضد اسپم گذاشتی واسه کامنت ها، یک چیز درست و حسابی میگذاشتی، والا واسه کامپیوتر کاری نداره از 1 تا 999 بشماره، تو 1 دقیقه حله! این همه زحمت میکشی، درست بکش! زشته والا، اون هم وسط دهه زجر!ابرو


 
 
#146
نویسنده : علی - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

جدیدا" شروع کردم دارم سریال "خاطرات یک خون آشام" رو دنبال میکنم.

کمی سریالش دخترونه هست ولی جذابه و کشش داره. عاشق شخصیت منفی اش هستم (دیمن).

حرکات و طرز فکرش مثل "جوکر" توی آخرین فیلم بتمن هست. آدمهای خشن و بی قید و بند، ولی باهوش و زیرک با اعتقادات خاص.


 
 
#145
نویسنده : علی - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

این هم دوست دختر جدیدم نیشخند


 
 
← صفحه بعد